حاج ملا هادي السبزواري
401
شرح مثنوى
بر گزيد او : به واو نه به زاى معجمه يا آن فقر . بس باريك : كه از مو دقيقتر است . جرف : ( به فتح جيم و سكون راء مهمله ) ، بردن بالكليه و روفتن ، كه مجرفه مكنسه است و جارف موت عام ، و سيل جُراف تراشندهء زمين ، و جُرَف گذشت . پس مراد فقر روبندهء ملك و مال و برندهء آنها بالكليه است . ( ( 3216 ) ) شيخ واقف كرد از انديشه اش * شيخ چون شير است و دلها بيشه اش ن 352 14 - ك 128 17 شيخ چون شير است : مانند آن مشايخ كه خدا به اسمه « الباطن » بر او تجلَّى كند و او را مشرف بر ضماير سازد . و از آنها بوده است شيخ ابو سعيد ابى الخير قدس سرّه . ( ( 3220 ) ) پيش اهل دل ادب بر باطن است * ز انكه دلشان بر سراير قاطن است ن 352 18 - ك 128 19 قاطن : مقيم و ساكن . ( ( 3221 ) ) تو به عكسى پيش كوران بهر جاه * با حضور آبى نشينى پايگاه ن 352 19 - ك 128 20 پايگاه : كفش كن . ( ( 3222 ) ) پيش بينايان كنى ترك ادب * نار شهوت را از آن گشتى حطب ن 352 20 - ك 128 20 حطب : هيزم . ( ( 3223 ) ) چون ندارى فطنت و نور هدى * بهر كوران روى را مىزن جلا ن 352 21 - ك 128 21 فطنت : زيركى . ( ( 3232 ) ) بر نمىدارى سوى آن باغ گام * بوى افزون جوى و كن دفع زكام ن 353 8 - ك 128 27 بوى افزون : آن جا كه فرمود : « بينى آن باشد كه آن بويى برد » ، گفتيم كه بو ، نفحات ربانيه است و حقيقت آن انفاس متبركه عالِم ربّانى است كه به حدايق قدس مىكشاند . دفع زكام : چه مزكوم رايحهء طيبه را مانند رايحهء مشك ادراك نمىكند و اينجا مرض شواغل دنيويه است . ( ( 3234 ) ) گفت يوسف ابن يعقوب نبى * بهر بوالقوا على وجه ابى ن 353 10 - ك 128 29 القوا : اشارت است به كريمهء * ( اِذْهَبُوا بِقَمِيصِي هذا فَأَلْقُوه عَلى وَجْه أَبِي يَأْتِ بَصِيراً 12 : 93 ( 1 ) . يعنى ببريد پيرهن مرا پس بيندازيد آن را بر روى پدر من تا بيايد بينا به سوى من .
--> ( 1 ) قرآن كريم ، سورهء يوسف ، آيهء 93 . .